دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 12171
تعداد نوشته ها : 7
تعداد نظرات : 6
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان


آخرین دردی کش میخانه را هم درد کُشت
آخرین بود، آخرین را آخرین نا مرد کُشت

 


آخرینی تا طلوع مرد و زنجیری دگر
‏ حنجر هیهات من الذله شیری دگر


بشنوید، ای دوستان از درد می گویم سخن
از شب سرد، آن شب نا مرد می گویم سخن‏


زان شبی که در دل خود قصه ای جانکاه داشت
جوی خون و بوی زرد سکه ها همراه داشت‏


آن شبی که خون بابای یتیمان ریختند
آن گل سرخی که با خون پدر آمیختند  


از کجا آغاز باید قصة خورشید را ‏
ما جرای سوزناک آخرین امید را  


اینطرف خیل غریبان گره در کار، بود
آن طرف خیل بخیلان غریب آزاد بود  


ماند این سو هرکسی که با دل خود کار داشت
رفت آنسو، هر کسی که گردن و افسار داشت  


آنطرف یوغ است و گردنهای خدمتکار ها
بوی نان خدمت است و سفرة افسار ها‏  


هر چه گردن هست اینجا گردن سردار هاست
زیر تیغ و بر سر نی یا به روی دار هاست


آه آخر در لباس میش، این خونخوار گرگ
یوسف دُردانة ما را درید اینبار، گرگ  


باز امشب میل دارم بگذرم بر دارها ‏
بنگرم آواره ها و شهری از آوار ها ‏  


می سرایم مثنوی سالهای دار را
داستان غرب کابل، قصه افشار را  


ما که یکصد سال با خون و خطر سر کرده ایم
داستان غربت این قوم از بر کرده ایم


سراج الدین صداقت


دسته ها : شعر
دوشنبه سی یکم 3 1389
X