دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 11575
تعداد نوشته ها : 7
تعداد نظرات : 6
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

باز ای الهه ی ناز ، با دل من بساز
کین غم جانگداز ، برود ز برم
گر دل من نیاسود ، از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم
باز ، می کنم دست یاری ، به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
ز خاطر ببرم
گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا هم چون مرغ پر شور و شعف
به سویت بپرم
آن که او به غمت ، دل بندد چون من کیست؟
ناز تو بیش از این بهر چیست؟
تو الهه ی نازی در بزمم بنشین
من تو را وفادارم ، بیا که جزین
نباشد هنرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر از من نگیری خبر
نیابی اثرم

...


دسته ها : شعر
يکشنبه سیزدهم 4 1389
ناگهان آیینه حیران شد گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد ، گمان کردم تویی

ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...
چشم آهوها هراسان شد ، گمان کردم تویی

ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد ، گمان کردم تویی

سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد ، گمان کردم تویی

باد پیراهن کشید از دست گلها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد ، گمان کردم تویی

چون گلی در باغ ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه ای سر در گریبان شد ، گمان کردم تویی

کشته ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه ای بر خاک مهمان شد ، گمان کردم تویی
سروده ای از فاضل نظری ...تقدی

دسته ها : شعر
يکشنبه سیزدهم 4 1389


آخرین دردی کش میخانه را هم درد کُشت
آخرین بود، آخرین را آخرین نا مرد کُشت

 


آخرینی تا طلوع مرد و زنجیری دگر
‏ حنجر هیهات من الذله شیری دگر


بشنوید، ای دوستان از درد می گویم سخن
از شب سرد، آن شب نا مرد می گویم سخن‏


زان شبی که در دل خود قصه ای جانکاه داشت
جوی خون و بوی زرد سکه ها همراه داشت‏


آن شبی که خون بابای یتیمان ریختند
آن گل سرخی که با خون پدر آمیختند  


از کجا آغاز باید قصة خورشید را ‏
ما جرای سوزناک آخرین امید را  


اینطرف خیل غریبان گره در کار، بود
آن طرف خیل بخیلان غریب آزاد بود  


ماند این سو هرکسی که با دل خود کار داشت
رفت آنسو، هر کسی که گردن و افسار داشت  


آنطرف یوغ است و گردنهای خدمتکار ها
بوی نان خدمت است و سفرة افسار ها‏  


هر چه گردن هست اینجا گردن سردار هاست
زیر تیغ و بر سر نی یا به روی دار هاست


آه آخر در لباس میش، این خونخوار گرگ
یوسف دُردانة ما را درید اینبار، گرگ  


باز امشب میل دارم بگذرم بر دارها ‏
بنگرم آواره ها و شهری از آوار ها ‏  


می سرایم مثنوی سالهای دار را
داستان غرب کابل، قصه افشار را  


ما که یکصد سال با خون و خطر سر کرده ایم
داستان غربت این قوم از بر کرده ایم


سراج الدین صداقت

دسته ها : شعر
دوشنبه سی یکم 3 1389

سیب سرخی به من بخشید و رفت
ساقه سبز مرا او چید و رفت

 
عاشقیهای مرا باور نکرد
عاقبت بر عشق من خندید و رفت

اشک در چشمان گرمم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید و رفت

چشم از من کند و از من دل برید
حال بیمار مرا فهمید و رفت

با غم هجرش مدارا میکنم
گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت


دسته ها : شعر
دوشنبه سی یکم 3 1389

سلام دوستان

ولادت با سعادت امام رضا(ع)رو به همه ی شما عزیزان تبریک میگم و امیدوارم عید خوبی داشته باشید. 

 

 

دسته ها : مذهبی
پنج شنبه هفتم 8 1388

من از نهایت شب حرف میزنم

 من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانهء من آمدی برای من

 ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم

 

 

 

دسته ها :
چهارشنبه ششم 8 1388

سلام دوستان

حالتون خوبه؟
 تازه وارد نمی خواین؟

اومدم تو جمع تون اضافه بشم موافقید یا نه؟

بهم خبر بدید

ممنون می شم

دسته ها :
چهارشنبه ششم 8 1388
X